ذبيح الله صفا

557

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

تا داروى درد تو مرا درمان شد * پستيم بلندى شد و كفر ايمان شد جان و دل و تن هر سه حجاب ره بود * تن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد * هر گَه كه دل خسته در آن مىكوشد * كاز ساغر غم مَىِ دو لعلت نوشد عنّاب لبت مردمك چشم مرا * گويد مگرت هنوز خون مىجوشد ! * راهى ز زبان تا دَرِ دل پيوستست * كاسرار جهان و جان در آن ره بستست تا هست زبان بسته گشادست آن راه * چون گشت زبان گشاده آن ره بستست * عقل آبِ رخِ ملك ثباتست اى دل * عشق آفتِ علّتِ نجاتست اى دل دل قابل صورتِ حياتست اى جان * جان آينهء جمالِ ذاتست اى دل * اى مطلع خورشيد زِهِ پيرهنت * شب در شكن طرّهء عنبر شكنت گفتى شب هجر تو كنم روز وصال * ديدى كه چو صبحِ اوّل آمد سخنت ! * هرگَه كه نسيم عشق مىآيد ازو * در حالم « 1 » جسم و جان بياسايد ازو من بندهء آن دلم كه چون آه زند * آيينهء مهر نور بفزايد ازو

--> ( 1 ) - در حال : فورا ، به زودى